ثانیه ای که می رفت
من مثل بقیه نیستم .. مشتت را باز کن ..
حداقل یک تــــــــــــــف کف دستت می گذارم.
می توانی همراه خاکی کنی که روی سرت جمع کرده ای.
خانه ای بسازی امن که وقت هجوم کلاغها به آن پناه ببری.
به قار قارشان که خوب گوش کنی خیلی چیزها دستگیرت می شود.
انها هم از سیاهی تو بیزارند..
از اینکه سیاه تر از آنهایی.
!! نوشته شده توسط iN
| |
•


