ثانیه ای که می رفت
پیرمرد لنگان لنگان کوچه را
به حرف کشیده بود و میرفت
هیچ چیز پیدا نبود
جز حدیث گرگرفته ی مرگ
که به چشم چرانی آن حوالی میپرداخت...
!! نوشته شده توسط iN
| |
پیرمرد لنگان لنگان کوچه را
به حرف کشیده بود و میرفت
هیچ چیز پیدا نبود
جز حدیث گرگرفته ی مرگ
که به چشم چرانی آن حوالی میپرداخت...