و خدایی که در این نزدیکیست..
و خدایی که فکر از ذهن نگذشته می فهمد و اجرا می کند..
و خدایی که می شنود پیش از آن که بگویم..
و خدایی که می خواند قبل از آنکه بنویسم..
و خدایی که در این نزدیکی نزدیک تر است..
و خدایی که شاید از رگ گردن ملموس تر باشد....
من پریشانم.. چه کنم با این همه بی قراری..
چهار هفته است که به خوابم نیامده ای..
خوابم از رد پایت خالیست..
خوابت را که میدیدم روزش را سر خوش بودم..
اما حالا نه از لذت شبانه خبری هست نه از خوشی روزانه..
خودت بگو چه کند این من بی تو...
میدانی
من از دیدن آدمهایی که ساعتشان را به دست راستشان میبندندو
کانورس مشکی کم رنگ پا می کنند چه حالی میشوم؟
خدا مرا از بهشت راند ... از زمین ترساند ..
شما مرا از زمین راندید.. از خودتان ترساندید..
من اینک کنار شیطان آرام گرفتم که
نه مرا از خویش میراند و نه از هیچ می ترساند ...
بیهوده عاشق تو شدم ..نه نامی داشتی.. نه چهره ای
در تاریکی بازی می کردم ..
باید می باختم ..
حالا منم و دست های خالی.
و ماه سکه ایست دست نیافتنی..
حالا منم و سرشکستگی ..
قماربازان سرشکسته به خانه برمی گردند..
دیدی تن بعضیها هیچ بویی نمیدهد حتی بوی گند کافور..
به نظر تو اینکه تن بعضیها هیچ بویی ندارد خوب است یا بد؟
میدانی هر چند وقت یکبار که یکی از اطرافیان دور یا نزدیک میمیرد
آدم تازه یادش میافتد که مرگ همین گوشه کنارها در کمین است..
انگار واقعا از رگ گردن نزدیکتر است!!
شیشه نازک دل منتظر تلنگره ...
حالا كه رفته اي
تمام مي شود قصههاي شهرزاد شعر من..
به خانهاش نميرسد اين كلاغ بيخانمان
مثل تمام قصهها خوب من...
میدانی
این روزها آدمها پست شده اند..
پست تر از آنچه تو هستی..
این روزها آدمها برای هم پرچمهایی از جنس خشتکهایشان می سازند..
آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت
تا به خدای خوب خود که در پشت بام خانه قدم میزند سلام بگویم ؟
اشتباه کردم ..
من کاملا مثل آدمهای دیگر هستم..
با همان حماقت ها..دلبستگی ها.. شهامت ها..
و ساده لوحی ها و درس عبرت نگرفتن ها..
من مثل بقیه نیستم .. مشتت را باز کن ..
حداقل یک تــــــــــــــف کف دستت می گذارم.
می توانی همراه خاکی کنی که روی سرت جمع کرده ای.
خانه ای بسازی امن که وقت هجوم کلاغها به آن پناه ببری.
به قار قارشان که خوب گوش کنی خیلی چیزها دستگیرت می شود.
انها هم از سیاهی تو بیزارند..
از اینکه سیاه تر از آنهایی.
آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفتهای
از این آشفتهام که دیگر نمیتوانم تو را باور کنم.
نیچه
پیرمرد لنگان لنگان کوچه را
به حرف کشیده بود و میرفت
هیچ چیز پیدا نبود
جز حدیث گرگرفته ی مرگ
که به چشم چرانی آن حوالی میپرداخت...
دوستم: تولدت را باید گرامی داشت...
به آسمان بگو ببارد ..شمع های خاموش را روشن کن..
به پنجره بنگر و کبوتری که زیر باران به پنجره ات پناه آورده
به تو نگاه می کند به اطلسی ها نگاه کن
و زیر لب نجوا کن تولدم مبارک
آسمان را ببوس شمع ها را فوت کن..
کبوتر را امان بده اطلسی ها را آب بده..
به زندگی بگو :تولدم مبارک..
نمی دانم...
نمی دانم دنیا کی تمام می شود تا دیگر این همه گناه کار را نبینم
و از این همه نامردی دلم نگیرد.
اگر نمی دانم دنیا کی به اخر می رسد ،
حداقل می دانم انسان بودن با بشر بودن چقدر فرق دارد...!
اگر روزگار غریبی می کندبه خاطر این است که
خیلی ها فکر می کنند که وقت زیادی برای انسان شدن دارند...!
می خواهم داد بزنم تا همه صدای مرا بشنوند و
بگویم ای کسانی که زنده هستید،
ای کسانی که به یاد ثانیه های از دست رفته
روی پل تقدیر به انتظار نشسته اید.....
وقت زیادی نمانده است.....





